امروز : یکشنبه - 31 اردیبهشت 1391 - 28 جمادي‌الثاني 1433 - 20 می 2012
آخرین بروز رسانی:  یکشنبه, 31 اردیبهشت 1391
   
     
     
 
رمزعبور خود را فراموش کردید؟ ایجاد یک حساب کاربری
 
 
 

بازدید از سایت

    صفحه اصلی مقالات کودکان این هم یک قصه و دو شعر قشنگ برای کودکان باهوش و زرنگ  

این هم یک قصه و دو شعر قشنگ برای کودکان باهوش و زرنگ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مجتبی ابراهیمی   
پنجشنبه, 05 آذر 1388 ساعت 13:06

 

به نام خدای مهربون

سلام حال شما چطوره ؟

بچه های خوب می خوام یک قصه خوب خوب براتون تعریف کنم و دو شعر قشنگ هم به شما تقدیم می کنم ، امیدوارم که همیشه شاد باشید .

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.


يك روز كلاغ خسته اي به خانه ي پيرزني رفت تا در كنار باغچه ي كوچك او بنشيند و خستگي در كند.در باغچه سبزي خوردن كاشته

 

بودند.كلاغ هوس كرد چند تا تربچه از زير خاك بيرون بكشد و بخورد. او سرگرم نوك زدن به خاكها بود كه پيرزن از اتاقش بيرون آمد و

 

او را ديد.پيرزن وقتي متوجه شد كه كلاغ دارد خاكهاي باغچه را زير و رو مي كند،عصباني شد و لنگه كفشي را به طرفش پرتاب كرد.


لنگه كفش به بال كلاغ خورد و چندتا از پرهايش ريخت. كلاغ كه بااين كار پيرزن حسابي ترسيده بود، با وحشت به هوا پريد و روي

 

پشت بام نشست. پيرزن هم به كنار باغچه اش آمد و همين كه ديد آسيبي به باغچه اش نرسيده خوشحال شد و نفس راحتي كشيد.بعد هم

 

به كلاغ كه لب بام نشسته بود ، گفت: « اين دفعه ي آخرت باشد كه به باغچه ي من چپ نگاه مي كني. اين دفعه فقط چندتا از پرهايت

 

را از دست دادي، اما دفعه ي بعد سرت را هم از دست خواهي داد.»


كلاغ كه كمي آرام شده بود، قار قاري كرد و گفت:«اي پيرزن، من كه كار بدي نكردم.گرسنه بودم و هوس كردم كه يك تربچه ي كوچولو

 

بخورم.داشتم به خاكهاي باغچه نوك مي زدم كه تو غافلگيرم كردي و زدي پرهايم را ريختي.»


پيرزن جواب داد :«من دوست ندارم كسي بي اجازه به باغچه ي من دست بزند و تو اين كار را كردي. براي همين من ناراحت شدم و

 

لنگه كفش برايت پرت كردم.»


كلاغ سرش را پايين انداخت و گفت:«اي پيرزن مهربان مرا ببخش. قول مي دهم كه ديگر از اين كارها نكنم و به چيزي كه مال من

 

نيست،بي اجازه دست نزنم.»


پيرزن گفت:«من هم ترا مي بخشم و به يك عصرانه دعوتت مي كنم. بيا پايين تا به تو يك غذاي خوشمزه بدهم.»


كلاغ با خوشحالي قار قار كرد و دوباره به كنار باغچه پريد و ساكت و آرام منتظر پيرزن ماند.

پيرزن كمي نان و پنير و سبزي آورد و به كلاغ داد.كلاغ غذايش را خورد و از پيرزن تشكر كرد و به خانه اش برگشت.

 

اتل متل یه مورچه

رفت تا به  دریا رسید

کنار ساحل ايستاد

آب های دریا را دید

مورچه  یه برگ درخت

تو آب دید و روش نشست

برگ درخت تو دریا

مثل یه قایق می گشت

یه فیل اومد تماشا

کنار ساحل ایستاد

پاش لغزید و شلپّی

تو آب دریا افتاد

فیله تو آب دریا

شنا کرد و شنا کرد

مورچه از روی اون برگ

فیله  را خوب نگا کرد

برگ درخت رفت و رفت

تا که به  ساحل رسید

مورچه از روی اون برگ

به سوی ساحل دوید

از آب دریا دور شد

رفت و به لونه ش رسید

تو رختخواب نرمش

دراز کشید و خوابید

مورچه ی شیطون بلا

خوابهای خیلی خوب دید

منم میرم به دریا

تو یه  قایق می شینم

روی دریا می گردم

دریا را خوب می بینم

رفيق قلقلي من


اي توپ قلقلي بدو

كوچولوي فسقلي بدو

بپر بالا

بيا پايين

برو تو هوا

بخور زمين

توپ قشنگم مي دوني

كه خيلي ناز و شيطوني؟

پر مي كشي توي هوا

قل مي خوري روي زمين

ميري بالا

مياي پايين

ديروز چه  شيطون شدي!

روي درخت  پريدي

همونجا پنهون شدي

خواستم  تو رو بيارم

روي زمين بذارم

چشمم تو را خوب نمي ديد

دستم  بهت نمي رسيد

درخته  را تكون دادم

تو افتادي روي زمين

گرفتمت دو دستي

رفيق من تو هستي


 

 

 

 



(3 امتیاز)
 
نظر یافت نشد.: ArticleID=0
نظر بازدید کنندگان: (1)
1 کاربر مهمانکاربر مهمانکاربر مهمان

خوب است
یکشنبه, 23 اسفند 1388 ساعت 18:22
 

کلیه حقوق مادی و معنوی نزد وب سایت هیات مذهبی محبین پیامبر اعظم (ص) محفوظ میباشد.
ساخته شده توسط جوملا و ترجمه شده توسط مرجع جوملا فارسی
FOOTER_LINE3

پایگاه فرهنگی اطلاع رسانی هیات مذهبی محبین پیامبر اعظم - حسین آبادیهای مقیم شاهرود